دانلود آهنگ جدید
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

مختصری از زندگی خادم شهدا شهید محمد سلیمانی

 

پایگاه اطلاع رسانی فرهنگی مذهبی کربلا

 

  شهید همیشه زنده محمد سلیمانی

 بسم رب الشهدا

"آنچه میخوانید،‌ گوشه هایی است از زندگی محمد... هر چند که شرح این عاشقی در کلام نمی گنجد و تفسیر رمز و رازی که در عمق نگاه شیدای محمد است از این قلم ناتوان برنمی آید..."

  از اقوام محمد: فکر کنم نه تنها خوبه ، بلکه ضروریه که اینجا از محمد بگم . از خلق و خوش ، زندگیش ، اخلاقش ، روابطش ، دوستاش ، خاطراتش ، کاراش ....
چون برعکس اکثر شهدایی که می شناسیم ، یکی بود دقیقا تو شرایط خودمون . نه فقط به لحاظ سن و سال .
یه جوونی مث خود ما که تو همون جامعه ای که ما هستیم و تو همین محیط بزرگ شده بود و زندگی می کرد . دغدغه های ما رو داشت . آرزهای خودمون ، علایق و سلایق خودمون . یکی درست مث خودمون .
یکی که دیگه نمی تونیم در موردش بهونه بیاریم که : (( اون که جامعه ی امروز زندگی نمی کرد)) (( اگر شرایط زمان جنگ مث الان بود اینها اصلا مذهبی هم نمی شدن چه برسه به شهید )) ... یا حرفهایی مث این که زیاد شنیدیم و شاید هم زدیم .

  از اقوام محمد:از اوایل بهمن 88 رفت جنوب ،میشداغ . سومین سالی بود که به عنوان خادم الشهدا می رفت
مادرش خیلی بهش وابسته بود . چند تا از آشناها اول عید میرن منطقه . مادر محمد به پسر عموش می سپره داری برمی گردی بدون محمد برنگرد . هرجور شده با خودت بیارش .
کاروان که میشداغ نمی ره ، محمد خودشو تو اروند می رسونه به کاروان .
عادتش همین بود . هرکی می گفت بیا کارت دارم بی برو برگرد می رفت .
پیغامو که می شنوه به پسر عموش می گه : تو برو ، من یه نذری دارم ،انشالله قبل 13 ادا می شه ، اونوقت بر می گردم ....
ادا شد . بعد نماز ظهر روز 4 فروردین ...

  چند روز تشییع جنازه تا هفتم ، پای صحبت هر کی می نشستی فکر می کرد نزدیکترین فرد به محمد بوده . همه ی دوستاش فک می کردن رفیق فابریک محمدن،تو اقوام و آشناها همه می گفتن : محمد یه جور دیگه با من خوب بود . خیلی منو دوست داشت . حسابی هوامو داشت .
پدربزرگش مثال میاورد از اینکه همیشه تو باغ و مزرعه تنها کسی که کمکم می کرد محمد بود ، ماردبزرگش می گفت : خودش بهم گفته از سربازی که برگشتم میام پیش تو زندگی می کنم .
اون یکی پدربزگ و ماردبزرگش می گفتن : اگه محمد نبود هیچکس حواسش به دکتر و دوای ما نبود ، خودش برامون وقت می گرفت ، ما رو می برد و میاورد و داروهامونو می گرفت ( نشون به اون نشون که بعد شهادت محمد هیچ کدوم از نوبتها ی دکترشونو نرفتن )
عمه اش می گفت : همه ی خانواده هم اگه با من قهر می کردن محمدم همیشه بهم زنگ می زد ،
خواهرش می گفت : پدرم ،مادرم ،داداشم ،خواهرم ،دوستم ... همه محمد بود .
داداشش ، پسر داییها و خاله و عمه و ها و .... خلاصه هر کی فکرشو بکنید ...
محمد یه کاری کرده بود که همه فکر می کردن محمد از همه بیشتر دوستشون داره .... 

  سردار یاسینی زنگ زده بود خونشون . فرمانده پادگان میشداغ . می گفت تو پادگان یه 7-8 نفری آدم سن و سال دار و با درجه مرجه مثل من بودند . بچه های بزرگتر از محمدم کم نبودن . ولی هر 17 رکعت نمازمون رو اقتدا می کردیم به محمد

راستی نگفتم چجوری پرید نه ؟
هر شب رزم شب داشتن . آر پی جی دیدی؟ اون لوله ی دراز تهش ؟ توی اون یه خرج پرتابه . وقتی می ترکه گلوله سرعت اولیه می گیره برا رسیدن به هدف .
اس پی جی هم یه لوله داره مث همون . با این تفاوت که 5-6 تا خرج پرتاب داره . برا همین دور برده . یعنی اولیه که می ترکه تا یه مسیری میره و اگه به هدف نرسید دومی می ترکه ، همین جوری تا آخر . توی رزم شبا از اس پی جی استفاده می کردن . ولی مسافت نزدیک بود و فقط خرج اولی منفجر می شد . ارتش موظف بود تو اون منطقه باقیمانده مهماته شب قبلو جمع کنه و همه رو تو یه گودال بزرگ دور از منطقه مفجر کنه . ولی اینکا رو نمی کرد .بچه های خادم هم برا اینکه خطر زائرا رو تهدید نکنه اینا رو جمع می کردن و ته لوله رو می برن و خرج پرتابا رو در میاوردن تا بی خطر بسوزوننشون .
بعد نماز ظهر بود . ساعت 2.40 دقیقه . طبق معمول که می گذاشت بچه ها استراحت کنن و خودش کاراشون انجام میداد،تنها می ره سراغ اس پی جی ها . با خودش می گه سنگ ترس سریعتر از اره آهن بره
کسی بهش نگفته بود که این خرج پرتابا به ضربه حساسن ....
چند دقیقه بیشتر کار نکرده بود که ....
دوستش می ره تو چادر .... می بینه محمد افتاده .... سنگ ترس روشن تو دستش .... لوله اس پی جی درست بین 2 تا چشماش ...
یه نگا به عکسش بکنی حقو می دی به خدا که اونو از چشماش برد ....از اقوام محمد: روز اول عید رفتیم خونه پدر بزرگش عید دیدنی . مادر و پدرش هم بودن . همسر من هم دوستش بود . پدربزرگش همین که حمید رو می بینه می گه : حمید جان ! با موبایلت یه زنگ بزن با محمدم صحبت کنم . دلم براش یه ذره شده .
پیرمرد از دلتنگی اشک تو چشماش جمع شده بود . هر چی تلاش کرد نتونست بگیره . می گفت : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ....
..
خبرش رسیده بود و خودش نه . همین که مادرش منو دید گفت : دیدی محمد دیگه در دسترس نیست ......

یکی از رفقاش که بچه مازندران بود تو میشداغ با هم بودن خواب دیده بود روز قیامت شده و جمع همه خادم الشهدا ها جمعه . چند تا ملک غضب ناک وایستادن دارن همه رو شلاق می زنن . صدای آه و ناله ها هوا بود . ولی هر چی محمدو می زدن بهش اثر نمی کرد ... یه ندایی میاد که می گه : این یکی رو رها کنین . این عذاب نداره ...
.
.
.
یکی دیگه از رفقاش که تو مشهد طلبه است و چند سالی از خودش بزرگتر خواب می بینه محمدو ... خوشحال و خندون . می گه : نگران من نباشین . من پیش امام حسین جام خوبه . فقط حواستون به مادرم باشه ... غصه من خیلی براش سخته ....
.
.
.
یه روز قبل هفتم مادرش می ره سر مزار . یهو یه خانمی میره جلو و بغلش می کنه و می گه شما مادر شهیدین نه ؟
کرجی بودن . پسرش یا برادرش ( درست یادم نیست ) خادم الشهدا بود . فقط روز اول تو قطار محمدو ددیده بود . خود خانمه هم خادم الشهدا بود . می گفت همون اوایل خواب دیدم تو یه اتاقی نشستیم . دور تا دور پر خانم چادری . یه خانم قد بلند نورانی از در میاد تو . دست شما رو می گیره و بلند می کنه و می گه : این مادر شهید محمد سلیمانیه . چهره تون از همون خواب یادمه ...

سردار یاسینی و حاج حسین یکتا اومدن خونشون روز چهلم .
حاج حسین حرف می زد و سردار یاسینی یکسره گریه می کرد.
حاج حسین می گفت : این حرفا همش چرته که می گن اتفاق بوده و بی احتیاطی و از این حرفا . امکان نداره تا به "یا ایتها النفس المطمئنه " نرسیده باشه رفته باشه . 8 سال ما تو جنگ بودیم جلو توپ و خمپاره هیچی مون نشد . محمد شما انتخاب شده بود .
حاجی می گفت : هیچکی جز مقام عظمی ولایت نمی تونه اعلام جنگ کنه . و آقا رسما گفتن ما الان در حال جنگیم . جنگ نرمی که تلفاتش بدتر از جنگ سرده .
حاجی می گفت ، سردار یاسینی گریه می کرد .
مادرش می گفت اینها 2 ماه با پسرم بودن هنوز زخمی که به دلشون خورده هم نیومده ... شما چه جوری می خواید من آروم باشم ؟

مادرش خیلی به این پسرش وابسته بود .
یه خواهر و یه برادر هم داشت . این از همه عاطفی تر و با محبتتر بود .
خبرو که شنید،در عرض 1 ساعت 20 سال پیر شد . هیچ جوری آروم نمی شد . برا تشییع جنازه اصلا نمی تونست راه بره . تو بغل پسرش بردنش . یک لحظه صدای ناله هاش قطع نمی شد . بعد از ظهر تشییع جنازه هم اتفاقی افتاد که .... قیامتی شد خونشون . 100 نفری که اونجا بودن مرد و زن همه ضجه می زدن .
شب برا شام غریبان یه دسته اومد . تقریبا 200 نفر . بیشترشون هم از دوستا و رفقاش بودن . هیچ کس فکر نمی کرد مادر شهید حتی بتونه بره تشکر کنه . ولی مادرمحمد به پسرش گفت منو ببر بیرون .
صدای مادرش از پشت میکروفن اومد :
" و لا تحسب الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ، بل احیاء عند ربهم یرزقون
من طلبنی وجدنی من وجدنی احبنی من احبنی عشقنی من عشقنی عشقته من عشقته قتلته من قتلته فعلی دیه فانا دیه.
هرکس مرا بخواهد می یابد هرکس مرا بیابد دوستم میدارد هرکس مرا دوست بدارد عاشقم می شود
هرکسی عاشقم شود عاشقش می شوم هرکس عاشقش شوم او را می کشم هرکسی را که بکشم
دیه اش با من است بنابراین من دیه او هستم.
صدق الله العلی العظیم

از دوستان محمد:رفته بودیم ییلاق . کنار جاده یه دره بود تهش رودخونه ، اونورش یه کوه با خیلی بلند . بالای یه صخره که شیب نزدیک به قائم داشت یه پرچم یا زهرا وصل بود .
محمد نشونم دادش و گفت : به نظرت اینو چه جوری زدن اونجا ؟
یه نگاه به کوه کردم و گفتم : فکر کنم با هلی کوپتری -چیزی رفتن زدن از پایین نمی شه ...
دیدم داره می خنده .
گفتم چیه ؟
گفت : من رفتم زدم . از دوستان محمد:عشقش ساختن خونه درحتی بود .
تو اردوها بعد 10 دقیقه محمد گم می شد و باید بالای درختها دنبالش می گشتیم .
نزدیک خونه مادربزرگش یه درخت خیلی بلند بود .
تابستون و هوا گرم .
گفت : بیا بریم اون بالا خونه درختی ساختم . خیلی خنکه ،یه چرتی بزنیم .
بالا سرمو نگاه کرد ، دیدم نوک درخت معلوم نیست . عقب عقب رفتم تا بالاخره دیدم خونشو ...
گفتم قربون دستت . من تا اون بالا هم برسم ، با کوچکترین تکونی توی خواب می فتم میمیرم .من تو همین گرما می خوابم

  از دوستان محمد:بچه های خادم الشهدا رو برده بودن انزلی دوره ..
یکی از آموزشها راپل بود ...
مسئول دوره کلی از مهارت خودش داد سخن داد و از رکورد 21 ثانیه ایش تو کشور ..

نوبت محمد شد .

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :