دانلود آهنگ جدید
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

بعد از فتح فاو ، سردار مرتضی قربانی با پای برهنه وارد فاو شد و به نزد ما آمد در همان حال که نیروها را به آغوش می کشید و بر پیشانی آن ها بوسه میزد ، چشمش به یک بسیجی افتاد که سر بر خاک گذاشته و دحال سجده با خدای خویش رلزو نیاز می کرد و گفت : برویم از آن بسیجی قول شفاعت بگیریم ، تو تا حالا از کسی قول شفاعت گرفتی ؟ بله حاجی ... چندین نفر حتی نوشتند و پای نوشته خود را امضاء کردند که اگر شهید شدند شفیع من شوند .                                                      

   من هم از چند نفر قول شفاعت گرفتم، اما برای اطمینان خاطر بیشتر ، می خواهم از این بسیجی قول شفاعت بگیرم .

به سرعت پیش او رفتیم . او صورتش را روی خاک می مالید و با سوز و گداز می گفت : ظلمت نفسی ... ظلمت نفسی... الهی العفو...الهی العفو ...

ما آنقدر کنارش ایستادیم تا سر از سجده برداشت و وی زمین نشست . آقا مرتضی آرام گفت : چطوری رزمنده ؟

و اوکه همچنان در حالت روحانی و معنوی قرار داشت سری تکان داد و گفت : خوبم آقا مرتضی . سپس رو به بسیجی کرد و گفت : خواهشی دارم و آن اینکه اگر شهادت نصیبت شد ، مرا شفاعت کنی .

بسیجی نگاهی به او کرد و گفت : چون تو حاج مرتضی هستی ، چند شرط دارد . اول اینکه خداوند به من توفیق شهادت بدهد تا شهید بشوم و بتوانم تو را شفاعت کنم . دوم اینکه خدا وند لیاقت شفاعت نصیبم کند که بتوانم تو را شفاعت بکنم و سوم اینکه شما لیاقت شفاعت مرا داشته باشی که شما را شفاعت کنم. سردار قربانی با شنیدن این سخن ها از خود بی خود شد وشروع ه گریه کرد. آن چنان که گویی شیون می کند . هرچه کردم آرام نگرفت . او می گفت : این بسیجی درسی به من داد که در طول عمرم از هیچ کس نگرفته بودم . فردای آن وز همان بسیجی 14 ساله در کنار کارخانه نمک فاو بر اثر اصابت یک گلوله که از سوی دشمن شلیک شده بود به فیض عظمای شهادت رسید ....

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :