دانلود آهنگ جدید
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

هوالشهید

 

از شهدا می‌گفت. از راه ورسم زندگی آنها، از شجاعت و شهامت آنها، از ایمان و اخلاص آنها، ولی ما بی‌خیال بودیم. فکر می‌کردیم که تمام شده. فکر می‌کردیم دیگر کسی مانند شهدا پیدا نخواهد شد. اما نه، در اشتباه بودیم.

او جوانی بود که شهدا را ندیده بود. ولی بهتر از ما آنها را می‌شناخت. گویی سالها با آنها زندگی کرده. او به ما ثابت کرد؛ می‌توان با گروهی بود حتی اگر آنها را ندیده باشی! به ما ثابت کرد: زنده نگه‌ داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.

بزرگان دین ما گفته‌اند: هر کس به قومی شبیه شود از آنها خواهد شد و با آنها محشور می‌گردد. ومگر نیستند کسانی که قرن‌ها پس از عاشورا آمده‌اند اما کربلایی‌اند. عاشق حسین‌اند. همسفر کاروان عشق در مسیر تاریخ‌اند. وخوب می‌دانند که:

راه کاروان عشق از میان تاریخ می‌گذرد. هر کس از هر کجا بدین صلا لبیک گوید جزء ملازمان کاروان کربلاست...

پس می‌توان با شهدا بود. حتی اگر آنها را ندیده باشی. جوان صالح و مؤمن ما مرد میدان عمل بود. دل به دریا زده بود. در راه شهدا قدم برمی‌داشت. کار می‌کرد فقط برای رضای خدا. در این راه مانند شهدا بسیار اذیت شد ولی خسته نه!

برای آیندگان از شهدا می‌گفت. از صفای شهدا، از اخلاص شهدا و... . او راه را پیدا کرده بود. چرا که مقتدای ما فرمودند: با این ستاره‌ها راه را می‌توان پیدا کرد.

بالاخره سید نورانی ما همره عشق شد. از میان همه راهیان نور، او همسفر شهدا شد. عملش عمل آنها، ذکرش ذکر آنها، حتی چهره‌اش شبیه شهدا شده بود.

وقتی با او صحبت می‌کردیم کلامش هم آسمانی شده بود. و در این میان سید شهیدان اهل قلم اسوه او بود.

می‌گفتیم: تمام شد. اینقدر به دنبال شهدا نباش. راه آسمان را دیگر بسته‌اند! می‌گفت: اگر از درون این خاک نردبانی به سوی آسمان نباشد. جز کِرمهایی فربه وتن‌پرور بار نمی‌آید! و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی که کره زمین باشد. برای ماندن در اسطبل خواب و خور آفریده‌اند.

می‌گفتیم: از آن دوران سالها گذشته. شهدا رفته‌اند! می‌گفت: پندار ما این است که شهدا رفته‌اند و ما مانده‌ایم. اما حقیقت این است که شهدا مانده‌اند و گذر زمان ما را با خود برده است!

می‌گفتیم: به فکر خانه و زندگی باش!  به فکر آینده‌ات باش. می‌گفت: اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در پرواز می‌بیند از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.

بعد ما را نهیب می‌زد که:

گوش کن! بانگ الرحیل قافله کربلایی عشق فضا را پر کرده. آن کس که با پای اختیار با این قافله همراه شود می‌داند که سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق، یعنی این است بهای دیدار...

و مبادا روزمرگی‌ها شما را از حضور تاریخی خویش غافل سازد. پس رفقا جا نمانید!*

پس با ما همراه شوید تا برگهایی از زندگی این رهرو عشق و این همسفرشهدا را ورق بزنیم. باشد که ادامه دهنده راه نورانیشان باشیم. انشاء‌الله

*- (جملاتی که با حروف درشت هستند از شهید آوینی است)

شهید آوینی

سید جواد مصطفوی

اوایل سال 82 بود. برای اینکه علیرضا سرگرم باشد برای او کامپیوتر گرفتیم. گفتم شاید با فیلم و بازی و... از فکر پدر و مشکلات خارج شود.

 کار با کامپیوتر را یاد گرفته بود. از دوستانش سی‌دی می‌گرفت. چون می‌دانستم بیشتر دوستانش از بچه‌های مسجدی هستند حساسیت خاصی نداشتم.

شب بود که وارد خانه شدم. علیرضا پای میز کامپیوتر بود. سلام کردم و گفتم: چه خبر!؟ انگار حواسش به من نبود. فقط به مانیتور نگاه می‌کرد. ساعت را نگاه کرد و گفت: جمله‌ای از یه شهید تمام فکرم رو مشغول کرده. چند ساعت اینجا نشستم. نمی‌تونم بلند بشم.

باتعجب گفتم: چی!؟ وآمدم وکنار او نشستم. گفت: داداش این شهید آوینی رو می‌شناسی!؟

گفتم: آره، سال 72 رفته بود برای فیلمبرداری از فکه، پاش رفت روی مین وشهید شد.

علی گفت: این رو من هم می‌دونم. اما آوینی چه جور آدمی بوده. متن‌هاش رو خواندی؟ صحبت‌هاش رو گوش کردی؟!

گفتم: نه، فقط می‌دونم برنامه روایت فتح رو راه‌اندازی کرد. آدم خیلی با اخلاصی بود. تا زمانی هم که حضرت آقا در تشییع ایشان شرکت نکرده بود کسی او را نمی‌شناخت. حالا مگه چی‌شده؟!

 علیرضا گفت: من عصر تا حالا نشستم پای سی‌دی آوینی. چه جملات عجیبی داره!

اولین جمله‌اش بدنم را لرزاند. نزدیک به پنجاه بار آمدم عقب و دوباره گوش کردم. اصلاً همه جمله را حفظ شدم. اما انگار آوینی با من داره صحبت می‌کنه.

گفتم: کدام جمله رو می‌گی؟! گفت: گوش کن و بعد جمله را پخش کرد:

راه کاروان عشق از میان تاریخ می‌گذرد. هر کس از هر کجا بدین صلا لبیک گوید جزء ملازمان کاروان کربلاست...

 مبادا روزمرگی‌ها شما را از حضور تاریخی خویش غافل سازد.

راست می‌گفت. جمله عجیبی بود. همه جملات شهید آوینی عجیب بود. اما این جمله تمام فکر علیرضا را مشغول کرده بود. گویی این نوای کربلایی او را صدا می‌کرد.

فردا رفت وتعدادی از کتابهای شهید آوینی را خرید. بعد هم رفته بود بهشت‌زهرا سر مزار شهید آوینی.

سید مرتضی آوینی تحولی عجیب در زندگی علیرضا ایجاد کرد که تا پایان عمر همراهش بود. هر بار هم که بهشت‌زهرا می‌رفت ابتدا سرمزار شهید آوینی می‌رفت. بعد سرقبر پدرش، وقتی هم می‌خواست برگردد سر قبر آوینی می‌رفت و خداحافظی می‌کرد.

آرام آرام به این نتیجه رسید که بسیاری از شهدا مانند شهید آوینی جزء مقربان درگاه پروردگار هستند. ارتباط علیرضا روز به روز با شهدا قوی‌تر می‌شد.

دیگر ندیدم که علیرضا برای بازی یا فیلم به سراغ رایانه برود. جمله‌ای از رهبر عزیز انقلاب در مورد اهمیت فراگیری وکار با رایانه شنیده بود. او هم شروع کرد به کار با رایانه

هیچ کلاس آموزشی نرفت. اما سی‌دی‌های آموزشی را تهیه می‌کرد و با کمک رفقا فرا می‌گرفت. در طراحی و کار با فتوشاپ فوق‌العاده استاد شده بود. بسیاری از طراحی‌های فرهنگی و بسیج و هیئت را خودش انجام می‌داد.

یکبار گفتم: چرا اینقدر برای کامپیوتر وقت تلف می‌کنی!؟ گفت: این کار مثل جنگ است. هر کلیدی که من فشار می‌دهم مثل گلوله‌ای است که در جنگ فرهنگی به سوی دشمن شلیک می‌شود.

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :