دانلود آهنگ جدید
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

شهید عباس بابایی

وقت اعزام رسیده بود. قرار بود ملیحه به مکه برود و عباس به عملیات . همه پای اتوبوس ها به صف شده بودند. عباس کوله بارش را برداشت و جلو رفت. بی تاب تر از همه . مشتاق تر از همه. حاجی که اشتیاق را دید بلند گفت: سلامتی شهید بابایی صلوات! ملیحه خشکش زده بود. چشم از عباس بر نمی داشت. «عباس من آمدم باید بیایی به استقبالم. عباس برگشتم اینجا باش.» عباس از پشت شیشه دست تکان داد و رفت. رفت و یک دنیا سؤال برای ملیحه به جا ماند. ملیحه وقتی پا در میقات گذاشت, آن روز که قربانی خودش را در عرفه تقدیم می کرد, انگار حضور عباس را دیده بود. پروازی که سرنوشت او را در قربانگاه مثال اسماعیل رقم زد. پرواز آخر یک عملیات بزرگ بود. باید قرارگاه تأسیساتی دشمن مورد حمله قرار می گرفت. از قرارگاه شکاری تبریز , پرواز کرد . همه به او می گفتند امروز عید قربان است. بگذار فردا. نمی خواهد امروز بروی. اما عباس گفت : مگر در این روز عیدی نمی خواهید. مگر امروز اسماعیل قربانی نشد. باید خستگی و دلهره را قربانی کنیم. باید نفس ماندن را به مسلخ ببریم. اف14 شکاری, آماده پریدن بود. شکارچی تیز بال آسمان ایران, در کابین خود قرار گرفت و برای دوستانی که به بدرقه او رفته بودند, دست تکان داد. رفت و با موفقیت عملیات را طبق نقشه اجرا نمود. بی سیم به پایگاه خبر داد که ما در حال برگشتیم. عملیات با موفقیت انجام شد. سرهنگ بختیاری در قرارگاه تبریز که از عباس , عیدی می خواست , خوشحال منتظر بازگشت او بود. در این مأموریت , سرهنگ نادری هم  همراه عباس در کابین جلو سکان دار هواپیمای شکاری بود. همه چیز آماده جشن بود. هواپیما از نقطه ای عبور کر که منظره ای سرسبز را نشان می داد.عباس به علی محمد در کابین جلو گفت : آن پایین مثل بهشت است . حیف که در دست دشمن اسیر است. این آخرین کلام او با همرزمش بود. ناگهان انفجار در عقب کابین همه چیز را به هم ریخت. محمد نادری تنها از آینه کابین جلو یک چتر آویخته به سقف می دید و چند قطره خون بر روی شسشه. انگار بالهای زمینی را رها کرده بود. و با بال عشق پریده بود. نمی دانست این اتفاق که در لحظه افتاده , صاعقه یا رگبار گلوله...

تنها سعی کرد مهارت های آموخته از عباس را به خاطر بیاورد و کنترل هواپیما را به دست گیرد. هواپیما به باند قرارگاه رسید و در غلاف باند متوقف شد . بازگشت اما بدون فرمانده . خلبان نادری, که مبهوت و زخمی به کابین همرزمش نگاه می کرد, اشک می ریخت و در باورش نمی آمد... این معجزه ای بود که خلبان نادری به سلامت به زمین بنشیند اما این وداع نا بهنگام عباس را , این قربانی عید را هرگز از خاطر نمی برد. پس در آن لحظه که ملیحه , قربانی داد و اسماعیل خود را در صحن میقات به چشم دید وهو و خیال نبود. عباس از اوج آسمان خود را به معبودش رساند و در طواف با عشق زمینی خود همراه شد . به ملیحه گفته بود, خودم را می رسانم و رساند. آخر او از کودکی خوش قولی و مرام مردانگی را آموخته بود. پرواز مکه به فرودگاه نشست همه جا چشم انداخت اما هیچ ندید . تنها یک گروه ماشین های نظامی و تشریفاتی در فردگاه مستقر بودند. بچه هایش هم نبودند. خدایا , این چه غوغایی است؟ از ملیحه خواستند که با گروهی از فرماندهان به هلی کوپتر سوار شود. وقتی سوار شد , اشک های پنهان دوستان عباس را نمی توانست نادیده بگیرد. باور کرده بود که این بار عباس بدقولی کرده و سر قرار نمی آید. اما چرا؟ گفتند که عباس تصادف کرده و در بیمارستان منتظر شماست. اما ملیحه باور نکرد. گفت می دانم مرا تنها گذاشت . هلی کوپتر در فضای بیمارستان فرود آمد. بچه ها و عده ای از دوستان و آشنایان به طرف ملیحه آمدند. ملیحه اما چیزی جز عباسش را جستجو نمی کرد. گفتند امام دستور داده, منتظر تو باشند.« عباس این قرار مانبود. من آمدم به استقبال تو . چرا؟» وقتی فهمید عباس در روز عید قربان شهید شده, یادش آمد که آن روز عباس در عرفه بود.او را آنجا دیده بود. عباس تو آن بالا چه می کردی ؟ رمز این پرواز چه بود؟

و به گفته سید شهیدان اهل قلم « اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر!؟ پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد » و حال 25 سال از عروج عاشقانه شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی می گذرد و ما در انتظار رسیدن به مقصد... وعده پرواز 15مرداد ماه .... یادش گرامی باد...

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :