دانلود آهنگ جدید
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

خستگی ها را هرشب با خود به معراج می بردیم و با اشک آرام می شدیم . روضه ها برای ما آینه بودند؛ آینه ی آن چه می شنیدیم و می دیدیم. هرشب روضه ی یکی از  اهل بیت (ع) را می خواندیم. نوبت قاسم بودو خستگی از همه بیشتر. بچه ها بعد ار شام خوابشان برد و من ماندم و نذر هرشب .

رفتم معراج. خیره شدم به شهیدی که عصر گذاشته بودند در معراج و هنوز از پلاستیک در نیاورده بودیمش. می خواستم شروع کنم تنهایی روضه بخوانم اما توان نداشتم. پلک هایم سنگین شده بودند و دنیا را در برابر چشمانم سیاه می کردند. برخواستم , رو کردم به پلاستیک:

« من خاک پای توأم , به خدا جون ندارم , فردا بعد از نماز صبح یه روضه ی حضرت قاسم از من طلب داری!»

سرم روی بالش بود و خستگی در تمام تنم حرکت می کرد. به جسم شهیدی فکر می کردم که باید کفن می کردم و نگران بودم که نکند شهید از من ناراحت شود. عذاب وجدان امانم نداد. بلند شدم , صورتم را شستم و رفتم به سمت معراج ؛ به این امید که زود شهید را کفن کنم و یه روضه ی کوتاه می خوانم و بر می گردم. ..

همینطور که آرام آرام پلاستیک را خالی می کردم خواب از سرم پرید. بیشتر استخوان های شهید پودر شده بود. فانوسقه اش به نخ های پوسیده ای تبدیل شده که حتی نمی شد در دست گرفت؛ دور تا دور کفشش از بین رفته بود و فقط چرم زیرش باقی مانده بود. باقی مانده ی چکمه را بر داشتم و خاک رویش را تکاندم , اشک هایم را کنار زدم و نوجوانی را تصور می کردم که حالا قسمتی از کفشش در دست من بود. تجسم می کردم پوتینی اندازه ی پای این شهید نوجوان پیدا نمی شده است و لحظه لحظه روضه ی قاسم  را جلوی چشمانم می دیدم...

دو نفر از بچه ها را صدا زدم. خستگی را گذاشتند و آمدند روضه. چشم هایشان باران بود و با وجود تکه ای از کفش شهید, روضه خوان نیاز نداشتند؛ باید اول شهید را کفن می کردیم و بعد روضه می خواندیم. در پلاستیک را باز کردم و تا بقیه ی استخوان ها را در بیاورم. هنوز حس و حال روضه ی قاسم را داشتم و آسمان چشمانم ابری بود. با کمک بچه ها لباس ها و قسمت زیادی از استخوان ها را از پلاستیک در آوردیم. هنوز زمین نگذاشته بودیم که همه جا خوردیم؛ پیراهن شهید را بلند کردم , استخوان دست هایش پودر شده بود و آستینش تقریبا خالی بود, اما پیراهن مشکی شهید سالم باقی مانده بود. نه پوتین , نه شلوار, نه کلاه و نه هیچ تکه لباسی باقی نمانده بود جز یک پیراهن مشکی , پیراهنی که هنوز عطر روضه ها را در خود داشت و معلوم نبود چقدر این شهید نوجوان با این پیراهن مشکی سینه زده بود. پیراهنی که پس از بیست سال از زیر خاک های گرم شرهانی سالم بیرون آمده بود...

آن شب همه آمده بودند و تا صبح روضه خواندیم و سینه زدیم ....

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :