دانلود آهنگ جدید
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

هر روز وقتی هوا خیلی گرم می‌شد، نزدیکی‌های ظهر مجید یک بطری آب معدنی برمی‌داشت و من هم یکی، و راه می‌افتادیم توی دشت. عراقی‌ها هم سایه‌ای پیدا می‌کردند و استراحت می‌کردند. مسئول عراقی‌ها هم داخل آمبولانس من می‌نشست. کولر را روشن می‌کرد و رادیو گوش می‌داد و چرت می‌زد. کسی کاری به کار ما نداشت. آخر توی این هوا کسی نمی‌توانست زیاد از محل کار فاصله بگیرد.

هر روز وقتی برمی‌گشتیم، بطری من خالی بود، اما بطری مجید پر بود. لب به آب نمی‌زد. همش دنبال یک جای خاص می‌گشت. تو این گشتن چیزهای جالبی دیدم که بعداً در خاطرات دیگر اشاره می‌کنم، اما مجید دنبال چیز دیگری بود.

نزدیک ساعت یازده بود. روبه‌روی یک تپه خاک معروف به «کله قندی» با ارتفاع هفت تا هشت متر نشسته بودیم و دید می‌زدیم که مجید بلند شد. خیلی حالش عجیب بود. تا حالا مجید را این طور ندیده بودم. هی می‌گفت پیدا کردم. این همون بلدوزره و...

یک خاکریز، جلوی خاکریز سیم خاردار، روی سیم‌خاردار دو تا پیکر شهید که به سیم‌ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده تا پیکر دیگر. جمعاً شانزده شهید.

مجید بعضی از آنها را به اسم می‌شناخت. مخصوصاً آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندان‌های جمجمه می‌ریخت و گریه می‌کرد و می‌گفت: بچه‌ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. تازه آب براتون ضرر داشت و... مجید روضه‌خوان شد و ...

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :