دانلود آهنگ جدید
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

 

 

اینجا نیز علقمه است و علمدار آن،حاج حسین خرازی است،فرمانده پیروز لشکر ۱۴ امام حسین و علمدار خمینی.اینجا همان جایی است که دست حسین خرازی از تنش جدا شد.اینجا همان جایی است که سر نازنین حاج ابراهیم همت-سردار خیبر-از تنش جدا شد.اینجا همان جایی است که شب عملیات حاج مهدی باکری از کنار جنازه برادرش حمید باکری رد شد و رفت.هرچه فریاد زدند:آقا مهدی!جنازه حمید را برگردان!!گوش نکرد.عاقبت در مقابل اصرار فرمانده از پشت بی سیم جواب داد:همه کسانی که اینجا افتاده اند،حمید باکری اند…..

خود آقا مهدی در وصیت نامه اش نوشته بود:”خدایا!از تو میخواهم وقتی کشته میشوم جسدم پیدا نشود تا من یک وجب از این خاک را اشغال نکنم”در عملیات بعدی در دجله افتاد و جنازه اش را آب برد.اینجا طلائیه است.اینجا نه کیش است نه دریا. تفریحات هم ندارد.فقط بیابان است و بیابان.حتی یک درخت هم ندارد.اما یک قطعه از بهشت است.مگر بهشت غیر از این است؟مگر نه اینکه بهشت جایی است که هیچ کدام از زرق و برق های دنیا دیگر ارزش ندارد.اگر قارون هم باشی با گدا فرقی نمیکنی،به عملت بستگی دارد…

اینجا مقر اباالفضل العباس است.میدانید چرا اسمش را مقر اباالفضل العباس گذاشتند؟طلائیه شهدای زیادی دارد که هنوز پشت ابر ها مانده اند.خیلی از این بچه ها هنوز جنازه هایشان را به ما نشان نداده اند.اینجا سه راهی شهادت است.یعنی آنقدر جنازه بچه ها روی هم ریخت که رزمنده ها ناچار شدند از روی جنازه همرزمانشان رد بشوند.اسمش را سه راهی شهدا گذاشتند.بچه ها وقتی طلائیه را تفحص میکردند،چند روز گشتند اما چیزی پیدا نکردند.غمگین شدند.گمان کردند که شهدا با آنان قهر کرده اند.گمان کردند لیاقت ندارند استخوانهای شهدا را پیدا کنند.تا با یک پلاک،مادر مفقود الاثری را از چشم انتظاری بیرون بیاورند.یک نفرشان پیشنهاد داد که به قمر بنی هاشم متوسل بشوند.روی خاکهای طلائیه نشستند و به دستهای بریده علمدار سید الشهدا(ع)متوسل شدند.بعد از توسل و اشک ریختن ها خاک ها را به هم زدند.

دیدند جنازه ای زیر خاک است!بیرون آوردند.الله اکبر!دیدند اسم آن شهید عباس است.شهید عباس امیری.گشتند تا دوباره جنازه ای از زیر خاک پیدا شد.دیدند یک دستش در عملیات دیگر قطع شده و مصنوعی است.بیرون کشیدند.اسمش ابوالفضل بود.ابوالفضل ابوالفضلی!فهمیدند اینجا مشهد رزمنده هایی است که پشت پیراهن هایشان نوشته بودند:میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم!داخل حسینیه از درب باب التوبه که وارد میشوی عکس شهید حسنی را میبینی.شهیدی که بدن ندارد!شهیدی که گلوله بدنش را برده است.سرش جدا شده و کنار پاهایش افتاده است.۶۰۰۰ هزار جوان!یک دختر دانشجو نوشته بود:”ای سر و پا!من بی سر و پا تازه کنار عکس تو خودم را پیدا کردم.

اینجا خاکش مقدس است.کاش وقتی از فکه رد میشدیم لبخند مهربان سید شهدای اهل قلم در یاد و خاطرمان باقی بماند.کاش با عینک مصطفی چمران به دنیا نگاه کنیم.طلائیه،خیبر،مجنون…اینها تاریخ پر افتخار این سرزمین است که مردان و زنان مجنون پیشه تا آن سوی مرزهای ایثار تاختند.تکه ای از عرش در فرش.افلاک بر خاک.مانده ام زمین چگونه بار این مسئولیت سنگین را به دوش میکشد؟!

 

[ ۱۳٩۱/٧/٦ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :