اینجا باز نقطه صفر مرزی دلم

بسم رب الزهرا ...

ما سینه زدیم بی صدا باریدند

از هرچه که دم زدیم آن ها دیدیند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخز مجلس شهدا را چیدند ....

بی ادعا

و بی تکلف

لحظه ای بر دلم زبانم فکرم جاری شد

این ابیات ...

ما مدعیان صف اول هستیم

....

امشب دلم هوایی شلمچه است ...

قرارگاهمان ...

بچه های خادم شلمچه دور هم گرد آمده ایم

و

مدام از خاطرات و دلتنگی هایمان برای هم می گوییم ...

گاهی در بین آدم ها نشسته ام

اما

پرنده روحم در جای دیگر سیر می کند ...

شلمچه چه ادعای گزافیست

برای من

که نام خادم الشهدای شلمچه را بر خود بگذارم ..

فقط مدتی میهمانتان بودم گمانم

و گرنه

باز صدایم می کردی ...

دلم برای چوب پر تنگ شده است...

دلم برای سرویس بهداشتی آب گرفته تنگ شده است ...

دلم برای جارو دستی

برای باران شدیدی که زائرانت را تا زانو در گل فرو می برد

و

ما پلاستیک می دادیم تا فرش های حسینیه گلی نشود تنگ است ...

من فرسنگ ها از آن روزها دور شده ام ...

فرسنگ ها فاصله افتاده است میان من و تو ...

آنقدر چوب خطم پر شده است که شاید خادمی ات شود آرزوی دست نیافتنی ...

نذر مادر است این خادمی هرساله

ولی کاش برای شفای دلم نذر کرده بودم ...

چقدر حرف میزنم نه ؟

زیاد دیگر دست به قلم نمیبرم

چرا که همش شده است

نوشتن برای دنیا

هروقت دلم تنگ شد برایتان می آیم و می نویسم

می دانی چند وقت است

قطعه سرداران بی پلاکم را ندیده ام

و

حسش نکرده ام ...

قرار عاشقی مان اندکی دیرتر باشد ؟

.........................................................................

درد نوشت :

التماس دعای فرج + شهادت

/ 0 نظر / 22 بازدید