دلتنگی ام را تنها برای تو روایت میکنم ...

بسم رب الزهراس 

روایتی از حال دلم کردم و سوزانده شدم ...

دیگر روایتی نمی کنم...

هرچه در این قطعه گفته می شود تنها برای خدا و اهل بیت و امام زمان و شهدا خواهد بود... 

اگر کار برای خداست بگذار گمنام بمانم ....

گمنام واژه ایست که جندین سال است همراه من همه چیز را یدک می کشد ...

دیگر از دلتنگی این دنیا نخواهم گفت از دل تنگی ام برای شما می گویم ... 

مسیر را اشتباه رفته ام اشتباه ... 

هرچقدر که برای دلم امن یجیب خواندم آرام و قرار نگرفت هرچقدر آیه خواندم آرام نشد که نشد ... هوایش بد طوفانی شده است ... چشمانم بد شروع به باریدن کرده است ... 

مرهمی نیست خدایا... 

کاش سکوت میکردم .. کاش حرفی نمیزدم از حال دل زینبی ام ... 

آری عمه جان من نمیتوانم زینب باشم ... زینب بودن یک حسین واقعی می خواهدو یک زینب واقعی ... هرچه گشتم نبود ...

ساعت هاست همچون مار گزیده ها به دور خود میپیچم ... 

عصر بود که دوستی گفت : مزار شهید حجت الله رحیمی نایب الزیارة هستم ...منم که دلم شکسته  و سوخته بود بیشتر سوختم و دوباره باریدم ... دلگیر شدم از حجت ...

نمیدانم چرا آمد و چرا سکوت کرده است ...

عجیب سوخته ام ... 

مادر بگو چه کنم با این همه نقطه ... 

چاره ی این دل چیست که آرام و قرار ندارد ... 

حاج بابا تو بگو کجایی ؟؟ بگو دیگر... چرا چرا؟؟؟

حاج بابا دلم میخواست ثل همیشه که به گوشه اتاق پناه میبردم و عکس هایت را نظاره میکردم و حرفهایم را برایت می گفتم دوباره می آمدم و می آمدی و عکس هایت را نظاره می کردم و دوباره دستان نوازش پدرانه ات را بر سرم می کشیدی ... 

حاج بابا نمیدانی چقدر سخت می گذرد این دو روز دنیا... ... دیگر به خوابم نمی آیی؟؟

کاش بیایی و بگویی من کجای این دنیا ایستاده ام ... 

کاش بیایی ... 

دوستانم مدام می گویند کنار مزار حاج بابایت هستیم اما من که دخترت هستم رویت نرا ندیده ام ...

عجب رسمی است ...

آهی از عمق وجودم می کشم ...

حاج بابا ...

دیگر توان سخن گفتن ندارم .. این ها همه نقطه های درونم بود ...

یازهراس 

 

/ 10 نظر / 28 بازدید
دلتنگ رفتن

سلام همسنگرمیتونم بپرسم باحجتاسمونی من چه رابطه ای داری

دلتنگ رفتن

ابجی واقعی تنی حجت منی یانه

حسین

اگر کار برای خداست، پس گفتن برای چه؟... "شهید حاج حسین خرازی"

قبله عشق

خدايا شهيد رحيمي را بيامرزد... دل نوشته دال نشيني بود... يازهرا

سجاد عسکری

سلام... زیبا بود... اما متوجه حاج بابا نشدم؟؟ منظرتون شهید کاظمی بود؟؟؟

مرتضي

شهدا برايم فاتحه اي بخوانيد كه شما زنده ايد و من مرده

علی اکبر

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم ... بسم رب النور الحسین "ارواحناله لک الفدا" بازم که نام تو امد در آتش خویش زبانه می کشم! اصلا کار من همین است! ققنوس بودن! حاج بابا جان .... حجت جان.... مرتضی جان.... حسین جان های پاره پاره من..... شما را فریاد می کنم.... در تمام این نقطه چینها شما را می گردم... رد خونی ست که جا مانده از رگ قلم من بر قلب کاغذها نقش می بندد.... نگاهم کنید که چگونه خون و اشکم در نقطه ها ترکیب شده است!!! طرح نگاه شما در همین نقطه هاست که سکوت مرا بیش از پیش هویدا می کنند .... من شما را می خوانم ..... این جا پر از خالی ترین حس انسانیت و همدردیست!!! عجیب است احول این روز های من ! نه کسی مرا می فهمد ونه من کسی را می بینم.... نه از سر سر غرور و کبر!!!نه .... برای آنکه آیه وجعلنا را خوانده ام! همه حسم کور شده است! در بی دردی و خارج از جو قرار گرفته ام.... نامم را به فرموشی سپرده ام .... دوستی می گفت تو دچار آلزایمر شده ای ..... من مدام تنها یک درد را با خود در کوله پشتی کرده ام و به این سو آن سو می کشم!!! و آن همه حسین است.... حاج بابا .... حجت جان..

فدائیان اسلام

سلام. پست امروز( کسی که هفتاد پیغمبر را کشته است!!!). ممنون از حضورتان

علیرضا

سلام بزرگوار خواستم بگم یاد حاج بابای شما خیلی بودم توی این 14روز دعا کردم و از حضرت زهرا خواستم که رابطه ام با حاج احمد صمیمی تر بشه . . . نوای وبلاگتون هم خیییییییییییلی عالیه خیییییییییلی التماس دعا یاعلی

سربازان گمنام آقا

به نام آن خدایی که دغدغه از دست دادنش را ندارم... خداوندا دست هایم خالی است و دلم غرق آرزو با قدرت بی کرانت یا دستهایم را قوی کن، یا دلم را خالی از آرزو