قرار 5 شنبه پیشم و دیدار دختر و پدری ....

بسم رب الزهرا سلام اللله علیها ...

مدتی می شود روایتی نکردم در قطعه سرداران بی پلاک 313 ...

نبودم که روایت کنم ...

محو در خود شده بودم ...

راستش را بخواهی مدتی سفر بودم ... نیاز به نعویض روحیه داشتم ...

نیاز به بودن و ماندن داشتم ...

نیاز به کمی هوای پاک داشتم ... 

نیاز به کمی در خود تأمل کردن داشتم ...

عازم سفری شدم که خودم هم باورم نمیشد ...

سالها بود که انتظارش را می کشیدم و قسمتمان شد و دعوتمان کردند که در کنارشان باشیم ...

عجیب سفر زیبایی بود اما پر از دلتنگی و ... بود ... 

عاشق چه شد که یار به حالش نظر نکرد....

این جا مقصد دلتنگیمان عجین شده است با نوای خدایی و نوای اذان ...

حال که دارم روایت میکنم بگذار روایتم را همراه با دورکعت صلاة عشق برایت بازگو کنم ... 

دورکعت صلات عشقم چندروز طول کشید تا بتوانم روایت کنم ....

درست یک هفته از این سفر میگذرد که من بازگشته ام ...

کمی آرام شدم اما نمیدانستم تازه این بی قراری ها شروع می شود و بیشتر خواهد شد ....

حاج بابا نمیدانم چگونه این حال را توصیف کنم ... خودم هم باورم نمیشود که نفسی چند کنارت آمدم ... قسمتم شد ....

حاج بابا می شود برای دلم أمن یجیب بخوانی آخر این دلم جامانده است در ماجرای بی پلاکی ها ...

هرچه که میگویم برای اوست ...لطفا برداشت نشود...

این دل حرم امن خداست باید مراقبش بود... دیگر مجاز به اشتباه نیستی ...

یازهرا سلام الله علیها 

/ 3 نظر / 32 بازدید
بگذارباران بگرید

خدایا قلبم را از باران مهربانیت پر کن تاقدمهایم جز مهربانی نپویند.... زیبا می نویسید

motahhareh

آبجی عالی عالی عالی عالی عالی بود...[ناراحت][ناراحت]